|
|
|
|
|
حریر روی حریر دور که می شوی لا به لای موهام لانه می کنی بی که از جاده حرف بزنی وقتی از انحنای سفر بر می گردد و صبح که از ردیف سپیدارها آغاز می شود. بی که از دشت وقتی سکوتش را سبز و درخت که رویایش را شکوفه می بارد حرف بزنی. تنها در آینه ایستاده ایم و مه از انتهای چشم های توست که محو می شود. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:35 توسط سعیده زارع سریزدی
|
||