تبليغاتX
نامه های باد




به استاد احمد رضا احمدی
که پالتوی خاکستری شعرهاش
هنوز به عصرهای بارانی اتاقم
آویزان است.



1. یک خانه بی چراغ روشن است.



خواب انارها
تعبیر نمی شود
من
تنها آشفته
به بام می روم
و چند ستاره
برای باغچه می آورم.
کتاب های تو را
در باران ورق زده بودند؛
گندم هایی
که از پدربزرگ به ارث بردم
برای همین است
که صبح بو ی کاهگل می دهم.
تمام شب
کابوس انارها را
به شعری که بو ی نان می داد
تعبیر کردم
آرام شدند
و از زلزله ای که در راه بود
تنها لرزش خفیف
کوزه های سفالی را
به یاددارم.
انارها
صبح سفید بودند
و بام
پر از رد پاهای تو بود.
تصویر محوی از یک شعر
به یاد دارم
که دست دراز کرد
و تعبیر مرا خط زد.
آن شب
تو رادر باغچه
کاشته بودم
انارها هیچ به یادنمی آوردند
من
بام
ستاره...






2. خواب همسایه در چارچوب بعد از ظهر شکست.


باید این روزها را
رد کنم
که لباس بلند خنکی
به تن دارند
تنها خش خش دنباله هاشان
جایی روی میز ندارد.
من عصرها
برایشان سکوت و اطلسی
می آورم
اما روزها
به من خیره می شوند
بهانه مادربزرگ را می گیرند.
من از خیابان
بی تفاوتی
و باد می آورم
امادست هاشان
که بوی اطلسی می دهد را
از من پنهان می کنند
من می گویم:
تا غروب فردا
پیش من بمانید
چند لاله عباسی
در راه است
و کمی بوی باران
از پاییز سال قبل
در خانه دارم.
روزها
دنباله لباسشان را
نشانم می دهند
به تقویم بر می گردند
خش خش
و بوی اطلسی را روی میز
به من تعارف می کنند.
شب باد مرا دلداری می دهد
و آلبوم عکس های قدیمی را
با هم ورق می زنیم.



+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:30  توسط سعیده زارع سریزدی  |